نامه
-الو سلام ميترا خانوم؟
- بله بفرمائيد.
-ميخوام بگم....................
-خوب حرفتونو بزنيد.
-خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.
-پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد.
-ميشه براتون نامه بنويسم.
-آره چرا نميشه.
-منو شناختيد مجيدم خونمون يه گوچه پائين تر از خونه شماست.
-آره شناختم.
-من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما.
-باشه.
-خدانگهدار.
-خداحافظ.
مجید وقتي گوشي رو گذاشت سر از پا نمي شناخت.فكر نمي كرد كارها به اين خوبي پيش بره. به ميترا زنگ زده بود باورش نمي شد.عشق يه طرفه مجيد نسبت به ميترا داشت تبديل مي شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولي تا اينجا هم خوب پيش رفته بود با خودش گفت اين نامه مسير زندگي منو عوض ميكنه بايد با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم.
مجيد يه لحظه رو هم تلف نكرد و از خونه زد بيرون رفت به يكي از شيكترين مغازه هاي لوازم تحرير فروشي بهترين و گرونترين كاغذ و پاكت نامه رو خريد وزود برگشت به خونه. مجيد چندين نامه نوشت وپاره كرد. هر چي مي نوشت مي گفت اين نمي شه. دو ساعت نوشت پاره كرد. بلاخره اوني رو كه ميخواست نوشت ودر پاكت رو بست چند دقيقه بعد يادش اومد يه جا ميترا رو تو خطاب كرده بود به همين خاطر نامه رو پاره كرد ورفت وكاغذ وپاكت تازه گرفت.
مجيد باز هم چندين بار نوشت و خوند وپاره كرد تااينكه اوني رو كه ميخواست نوشت با خودش گفت بهتر از اين نميشه ولي در پاكت رو باز گذاشت تا اگه كم و كاستي داشت درستش كنه.
مجيد همه زندگيشو در گرو اين نامه مي دونست اون به معناي واقعي عاشق ميترا بود چندين ماه بود خواب و خوراك نداشت تا كه امروز تمام جسارتشو جمع كرد و به ميترا زنگ زد.
مجيد دست به قلم خوبي داشت.اون تونست حرفهاي دلش رو بنويسه ولي هنوز اضطراب داشت نمي دونست چرا ولي اضطراب ولش نمي كرد ساعت ده شب بود مي دونست نمي تونه بخوابه پس تصميم گرفت يه كاري كنه . اتاق به شدت بهم ريخته بود پر از كاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور كردورفت دراز كشيد با خودش گفت فردا ميترا ميفهمه چقدر دوسش دارم.ميفهمه عاشقشم.
مجيد تا صبح نتونست بخوابه چندين با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هي تكرار ميكرد اين نامه به سرنوشت من بسته است زندگي منو از اين رو به اون رو مي كنه.
بالاخره هوا روشن شد ولي قرار بود نامه رو ساعت هفت ونيم كه ميترا به مدرسه مي رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونيم مونده بود مجيد با عصبانيت گفت اين عقربه ها چرا حركت نمي كنند مجيد براي اينكه وقت بگذره رفت وكمي به خودش رسيد ريششو زد به موهاشم ژل زد.مي خواست بي نقص باشه.
يك ساعت به قرار مونده بود كه صبر مجيد تموم شد ورفت سر كوچه اي كه خونه ميترا در اونجا بود.اين يك ساعت براش مثل يك سال گذشت ولي بلاخره ميترا از در خونشون خارج شد.مجيد وارد كوچه شد قلبش به شدت مي زد و داشت از جاش كنده ميشد.آشكارا سرخ شده بود ولي در عوض ميترا آروم و خونسرد بود.مجيد سلام كرد بعد از جواب سلام نامه رو به ميترا داد و به سرعت از كوچه خارج شد مقداري از راه رو رفته بود كه يهو یادش اومد ازش نپرسيده جواب نامه رو كي ميده به همين خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت ميترا در كوچه نبود ولي نامه مچاله شده مجيد روی آسفالت كوچه افتاده بود بود.
چقدر این دخترا عوضین...