مادرو پدر داشتن باهم حرف میزدن

.

-من که خیلی از بچمون راضیم

-منم همین طور

-توی درو همسایه سر بلندمون کرد

-همه ازش تعریف میکنن

مرد میگفت:دختر خودمه خودم تربیتش کردم پس فکر کردی چی تحویل جامعه میدم

زن و مرد همینطور داشتن از دخترشون تعریف میکردن اما چندتا اتاق اون طرف تر

دختر روی تخت نشسته بود و به شماره ها نگاه می کرد ناگهان احساس کرد کسی به سمت اتاق می اید

سریع شماره هارو دوباره توی کیفش ریخت و خودشو به خواب زد...