رضایت!!
مادرو پدر داشتن باهم حرف میزدن
.
-من که خیلی از بچمون راضیم
-منم همین طور
-توی درو همسایه سر بلندمون کرد
-همه ازش تعریف میکنن
مرد میگفت:دختر خودمه خودم تربیتش کردم پس فکر کردی چی تحویل جامعه میدم
زن و مرد همینطور داشتن از دخترشون تعریف میکردن اما چندتا اتاق اون طرف تر
دختر روی تخت نشسته بود و به شماره ها نگاه می کرد ناگهان احساس کرد کسی به سمت اتاق می اید
سریع شماره هارو دوباره توی کیفش ریخت و خودشو به خواب زد...![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ ساعت 7:26 توسط ÐДv0oÐ
|